Three things in life that are never certain
سه چیز در زندگی پایدار نیستند
Dreams
رویاها
Success
موفقیت ها
Fortune
شانس

Three things in life that, one gone never come back
سه چیز در زندگی قابل برگشت نیستند
Time
زمان
Words
گفتار
Opportunity
موقعیت

Three things in human life are destroyed
سه چیز در زندگی انسان را خراب می کنند
Alcohl
الکل
Pride
غرور
Anger
عصبانیت
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 17:29  توسط نیلوفر
|
خدایا
سپاس، سپاس، سپاس ...
بخاطر فرصتی که بهم دادی تا با خودم ملاقاتی داشته باشم
فرصتی بهم دادی تا باخودم ساعت ها قدم بزنم
فرصتی بهم دادی تا به خودم غزلی هدیه بدم
و لبخندی هدیه بگیرم
فرصتی بهم دادی تا بتونم دوست داشته بشم
دوست داشته باشم
و دوست داشتنم رو ابراز کنم
فرصتی بهم دادی تا لحظاتی رو با خودم خاطره سازی کنم
خدایا
تو از روحت، از مرامت، از معرفتت، از عشقت، از دوستی هات، از ...
از وجودت در من دمیدی
سپاسگزار
خدایا شکرت از این همه عشقی که تو وجودم گذاشتی
و توانایی اینو هم بهم دادی تا بتونم این عشقو برای خودم خرج کنم
خدایا
اگر برای دوست داشتن محکومیتی در نظر گرفتی، عیب نداره،
با تمام عشقی که تو وجودم گذاشتی، محکومیتت رو به جون می خرم
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 9:55  توسط نیلوفر
|
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به
فرشتگان اینطور میگفت: می آید.
من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی که دردهایش را در خود نگه میدارد.
سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند.
گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: {با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست}
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرام گاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسیم. تو همان را هم
از من گرفتی این طوفان بی موقع چه بود؟
چه میخواستی از لانه محقرم ؟
کجای دنیا را گرفته بود؟
و سنگینی بغض راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد.
فرشتگان همه سر به زیر انداختند ٬
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود ٬ خواب بودی و به باد گفتم
تا لانه ات را واژگون کند . آنگاه تو از کمین مار پر گشودی .
{ گنجشک خیره در خدائی خدا مانده بود}
خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم برخاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.
{ های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد}
در اين داستان گنجشك بلاخره حرف خدا را شنيد و دانست خير او چه بوده است ولي افسوس كه ما انسانها هرگز نمي توانيم ويا متاسفانه حتي نمي خواهيم مشيت الهي را درك كنيم وبا تمام غرور فقط به خواست ونياز خود فكر ميكنيم نظر شما چيست ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 10:19  توسط نیلوفر
|
شفق
کاش میدانستی که درون قلبم خانه ای داری تو که همیشه آنرا با شفق می شویم
و با آن میگویم که تویی مونس شبهای دلم
کاش میدانستی باغ غمگین دلم بی تو تنها شده است
و گل غم به دلم وا شده است
کاش میدانستی که درون قلبم با تبشهای عشق هم صدا هستی تو
.کاش میدانستی که وجود تو و گرمای صدایت به من خسته و آشفته حال زندگی می بخشد
کاش میدانستی.......
کاش می دانستی........




+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 10:59  توسط نیلوفر
|
خدایا!
دلم می خواهد شبیه بی کس ترین آدمهای روی زمین باشم
شبیه آدمهایی که جز تو یاوری ندارند
از عظمت مهربانیت در حیرتم
چگونه به من محبت میکنی
در حالی که در سرزمین وجودم فصل سرد شیطانی حاکم است.
خدایا!
سجده میکنم در برابرت که اینقدر در برابر من و گناهان من صبوری
کمکم کن تا این مهربانی هایت را درک کنم



+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 10:48  توسط نیلوفر
|
عشق
به کوه گفتم عشق چيست؟ لرزيد.
به ابر گفتم عشق چيست؟باريد.
به باد گفتم عشق چيست؟ وزيد.
به پروانه گفتم عشق چيست؟ ناليد.
به گل گفتم عشق چيست؟ پرپر شد.
و به انسان گفتم عشق چيست؟ اشک از ديدگانش جاری شد و گفت؟ ديوانگيست!!!
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 9:51  توسط نیلوفر
|
نمیتوانم عهد کنم که تغییر نخواهم کرد
نمیتوانم عهد کنم که خلقیات متفاوت نخواهم داشت
نمیتوانم عهد کنم گاهی احساسات تو را جریحه دار نخواهم کرد
نمی توانم عهد کنم که آشفته نخواهم شد
نمی توانم عهد کنم که همواره قوی خواهم بود
نمی توانم عهد کنم که قصوری نخواهم کرد
اما....
می توانم عهد کنم که همواره پشتیبان تو خواهم بود
می توانم عهد کنم که افکار و احساستم را با تو سهیم خواهم شد
می توانم عهد کنم که تو را آزاد خواهم گذارد تا خودت باشی
می توانم عهد کنم که هر کاری بکنی درکت خواهم کرد
می توانم عهد کنم که با تو کاملا صادق خواهم بود
می توانم عهد کنم که با تو خواهم گریست و خواهم خندید
می توانم عهد کنم که کمکت خواهم کرد به هدفهایت برسی
اما....
بیش از همه میتوانم عهد کنم که دوستت خواهم داشت
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 10:32  توسط نیلوفر
|
بنده من، آن هنگام که تو به نماز می ایستی آنچنان غافلی که گویی صدها خدا داری
و من آنچنان گوش فرا می دهم که گویی همین یک بنده را دارم...
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 18:1  توسط نیلوفر
|

غزل ابی
من از گردابها وموجهای وحشی نمی ترسم
من از تنهایی وتاریکی صحرا نمی ترسم
دگر از غربت سرمایی کوه وبیابانها نمی ترسم
دلم همچون کبوتر میل ابی دارد وان اسمانی ها
سبک پر میرود در ابرها وبیکرانی ها
تو می دانی
تو می دانیچه می گویم
اگر صدبندوزنجیرافکنندم بر سروپا نمی ترسم
اگر در اتش اندازندم وسوزندم نمی ترسم
تو میدانی
حکایت در حکایت راز چشم من تومی خوانی
تو تاباندی نگاهی بر زمستان غریب من
بهاری گشتم و شدشور خورشیدی نصیب من
کبوتر گشتم وگم گشته ام د ر گنگنای بیکرانی ها
سراسر گشته ام رنگینی پائیزی رنگین کمانی ها
چه شیرین است وشگفت انگیز این سفرشگفت اور
دگر بودم چنین از هر چه دیگرها تودیگرتر
چه اسبی در من است امشب سپید ویال در یاد توافشانده
چه شوری از شرارش بر سروروی تو می بارد
بگو ایا دلت گوشی به راه اسب خوا بانده؟
چه شیرین است ان تلخی که از دست غمت باشد
چه گرم است ان زمستان کز ماتمت باشد
جهان می گرددو این شعله در خودم می سوزدم یکجا نمی ترسم
برای تو
من ا زاین دنیا نمی ترسم
شاعر بیژن هندی کار

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 11:47  توسط نیلوفر
|